على اكبر دهخدا

628

امثال و حكم ( فارسى )

چنين گفت مؤبد به بهرام نيز * كه خون سر بيگناهان مريز ( چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاك‌راى نگه كن كه تا تاج با سر چه گفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت . ) فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . چنين گفت مؤبد بدان مرد دوست * كه هر مرغ را هم خموشى نكوست نبينى كه مرغى چو گويا شود * مر آن را دل شاد جويا شود كند چاره‌اى تا بدست آردش * پس آنگه بزندان نگهداردش . فردوسى . ى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سر بپيچد ز داد كند چرخ منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه ستم‌نامهء عزل شاهان بود * چو درد دل بيگناهان بود . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . چنين گفت هارون مرا روز مرگ * مفرماى هيچ آدميرا مجرگ . « 1 » ابو شكور بلخى . نظير : اگر بگروى تو بروز حساب * مفرماى درويش را رايگان . « 2 » ابو الحسن شهيد . چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار * ( چنين نمايد شمشير خسروان آثار . . . ) عنصرى . تركت اللات و العزى جميعا كذلك يفعل الرجل البصير . زيد بن نفيل ؟ چنين گويند دانايان هشيار * كه نيك و بد بمرگ آيد پديدار . چنين نمايد شمشير خسروان آثار . * ( . . . چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار ) عنصرى . تمثل : چو عاجز است ز آثار معجزت خاطر * چو قاصر است ز كردار نادرت گفتار جز اين چه دانم گفتن كه عنصرى گويد * چنين نمايد شمشير خسروان آثار . مسعود سعد . نمود در هند آثار فتح شمشيرت * چنين نمايد شمشير خسروان آثار . مسعود سعد . چو آب آيد تيمم نيست در كار * چو روز آمد چراغ از پيش بردار . پورياى ولى . رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه . . . ، شود . چوب اندر آمد ز بالا بشيب * دگر سوى بالا نشد از نشيب . حضرت اديب . چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار ( من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار . . . ) دقيقى . رجوع به : آب كه يك‌جا ماند . . . ، شود . چو آتش برآرد ز پروانه دود * رهاننده گر دست مالد چه سود ( ملامت بكاه سلامت رواست * سلامت چو گم شد ملامت خطاست . . . ) امير خسرو . چو آتش كنى زير دامن درون * رسد دود زود از گريبان برون . اسدى . رجوع به : آبستنى نهان بود . . . ، شود .

--> ( 1 ) ( 2 ) مجرگ و رايگان هر دو كلمه بمعنى سخره و بيكاريست .